تبليغاتX
... برایت می نویسم از






















... برایت می نویسم از

سلام دوستای خوبم دیگه وقت رفتن رسیده!!!

دیگه باید از پیشتون برم اونم تا ی مدت زیاد!!!

دارم میرم خدمت شریف سربازی!!!! دوست ندارم برم اما مجبورم!!!

افتادم ۰۵ کرمان !!! همتونو دوست دارم مراقب خودتون باشین !!!!

میبوسمتون به قول یکی از بهترین کسای زندگیم بای تا های 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:55 توسط محمد|

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 10:55 توسط محمد|

آسمان بارانی است


اشك من هم جاری است


شاید این ابر كه می نالد و می گرید از درد من است


آخری اخر ابر هم - از دلم با خبر است


شاید او می داند


كه فرو خوردن اشك


قاتل جان من است


من به زیر باران از غم و درد خودم می نالم


اشك خود را كه نگه می دارم با یه بغض كهنه


من رهایش كردم باز زیر باران


من به زیر باران اشكها می ریزم


همگان در گذرند


باز بی هیچ تامل در من


سر به سوی آسمان می سایم؛


من نمی دانم...


صورتم بارانی است یا آسمان بارانی است


نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 19:5 توسط محمد|

دلم تنگه........  
                     دلم گرفته ............
                                    دلم گریه می خواد ..........
     

آری دلم گرفته٬ از این روزگاران بی فروغ ! از این تکرارهای ناپایان !

دلم گرفته از این همه کینه .... این همه دروغ !

از این مردمان نا مهربان و بی وفا دلم گرفته .......

دلم برای کوچه پس کوچه های مهربانی ها تنگ است !

دلم تنگ است برای کودکی ام که پاورچین پاورچین روی سنگفرش های زندگی بی دغدغه قدم می زدم !

برای تنها گل محبتی که در بیابان دلم روئید و پس از این همه بی مهری و دروغ خشکید دلتنگم!

دلم برای دلتنگی های شیرین و انتظارهای کشنده تنگ است...!

نمی دانم کدامین نامهربان ٬ خواب را از دیدگانم دزدید که اینگونه در حسرت و دلتنگ خواب

شیرینم سرگردانم ؟!

دلم گرفته ! دلم تنگ است ! روزگار چشمانم طوفانی است و در انتظار باران های سیل آساست.....


آره !
           این روزا دلم بدجوری گرفته ... چشمام منتظر یک بهونه است ...

           که هی بخواد بباره........
نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 19:32 توسط محمد|


به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم

يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم

من صبورم اما...

چقدر با همه عاشقيم محزونم!

و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ

مثل يك شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما...

بي دليل از قفس كهنه ي شب مي ترسم

بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب

و چراغي كه تو را از شب متروك دلم دور كند

من صبرو اما...

آه اين بغض گران صبر چه ميداند چيست!
نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 19:26 توسط محمد|

هر شب در رؤياهايم

تو را مي بينم و حست مي کنم

اينگونه مي دانم پايدارهستي

در فراسوي فاصلهء ميان ما

تو آمده اي تا نشان دهي که پايدار خواهي بود



نزديک يا دور، هر جا که باشي

ايمان دارم که اين قلب پايدار است

يک بار ديگراين دريچه را بگشا

خواهي ديد که در قلبم هستي،

و با بودنت قلبم پابرجا خواهد ماند



لطافت عشق تنها يک بار مي تواند مارا لمس کند

و تا هميشه ادامه يابد

و اين عشق هرگز تا لحظهء مرگمان رهايمان نخواهد کرد



عشق لحظه اي معنا يافت که من به تو عشق ورزيدم

زماني ناب،همان لحظه اي که با همهء وجودم نگهش داشتم

و با اين عشق است که زندگي من همواره پايدار خواهد ماند



نزديک يا دور، هر جا که باشي

يقين دارم که اين قلب پايدار است

يک بار ديگراين دريچه را بگشا

خواهي ديد که در قلبم هستي،

و با بودنت قلبم پابرجا خواهد ماند



تو اينجايي و با حضورت در کنارم، از هيچ چيز نخواهم ترسيد

و مي دانم که اين قلب پايدار خواهد بود

تا هميشه، اين راه را ادامه خواهيم داد

تا در قلب من هستي، در امان خواهي بود

و قلبم با حضورت همواره پابرجاست

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 10:12 توسط محمد|

وقتی بارونی چشمام تو کجایی؟

تک و تنها مونده دستام تو کجایی؟

وقتی پـرپـر می زنه این دل زارم

ساکت و خاموش لبهام تو کجایی؟

وقتی بی تو نازنین بی همنشین و

گوشه گیری تک وتنهام تو کجایی؟

وقتی بغض تو گلوم و گونه هام خیس

یه نوازشگرو می خوام تــو کجایی؟

چشمای تو یه فانوس همیشه روشن

وقتی سوت و کوره شبهام تو کجایی؟

وقتی من با هر نفس لحظه به لحظه

تو رو عاشقونه می خوام تو کجایی؟
نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 19:40 توسط محمد|

مي خواهم بنويسم ......اما از چي؟ از كي؟ و براي چي؟............

وجود ملتهبم در انتظار گذشت ‍‍‍لحظه هاست

اما براي شنيدن چه كلامي؟...........مي خواهم بنويسم!............از تو

از اين نيامدن و قصد رفتن كردنت.....

مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد......

                         چه كردي با من؟

چه خواستم ز تو كه دريغ مي كني؟چه خواستي كه نكردم؟..........

غم نبودنت به جانم نيشتر مي زند اما درماني نيست كه به مقابلش روم .....

آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام......

                                              مي خواهم بنويسم!

از چشماني خيس و دلي در اندوه نشسته از آرزو ها و دعا هاي بيهوده....

هنوز دستانم مي لرزد اما باز هم مي خواهم عقدة نشكفتة دل را با نوشتن پر كنم.....

نمي نويسم چگونه مي پرستمت...

                               مي نويسم كه مردنم را درپايت باور نداري....

مي نويسم كه من همان جزيره ي متروك بودم....اي كه بي من قصد رفتي مي كني....

      مي خواهم بنويسم اما چه سود؟!تو كه نخوانده دورش مي اندازي....

چه سود از نوشتن وقتي گريه هايم نتوانست تو را از رفتن باز دارد....

                                   ديگه نمي خواهم بنويسم....

ديگر نمي خواهم بگويم چه قول ها دادي و چه قسم ها خوردي...

نمي خواهم بنويسم كه چگونه دستي كه به نياز به سويت دراز شده بود رد كردي....

     نمي خواهم بنويسم كه مي تواني فراموش كني....

                    اما نا نوشته مي داني كه هرگز فراموش نخواهم كرد!!!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 19:19 توسط محمد|

چه بگویم از قلب غمگینم كه دردها دارد امشب..

چه بگویم از چشم گریانم كه اشكها دارد امشب ..

از تو و عشق تو من چه بگویم ای تنها امیدم..

چه بگویم از دل پر خونم كه ناله ها دارد امشب..

چه در خواب و چه در رویا ، تموم هستی و دنیا..

چه بگویم از عشق تابانم كه سوزها دارد امشب..


چه بگويم جز اثبات دوستت دارم ...

جرا رفتی

fahime


نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389ساعت 20:4 توسط محمد|

عزیزترین ، مهربانترین !
در كدامین فصل مرا به فراموشی سپردی ؟
به كدامین راهزن، بار سفرمان را بخشیدی ؟
به كدامین رهگذر تازه ، مرا فروختی ؟
من؛ از فصل برگریزان نیامده بودم!
من؛ از شاخه های درختان بی برگ،
از اندوه دلتنگی یك روز
از كمین خورشید پشت ابرها نیامده بودم!

عزیزترین!
در كدامین فصل مرا به فراموشی سپردی ؟
من؛ سرما را ،
ارزش گمشده ام را ،
انتظار بی وقفه ی زمستان را پشت سر گذاشتم!
..... در خود گم شدم!.....

من تا انبوه سبز كوه ها رفتم!
رفتم تا آبی، ارغوانی....تا آن شمعدانیهای زیبای شهرك...
ترنُم شنها و سنگها ، آن ریسمان سر در گم
كه به هر طرف كشیده می شد درمیان انبوهی از چشم
كنــــــار آن بیكــــران سبز ..... آبی
چقدر حسرت خوردم،
ایـــــن همه زیبایی و من، دستی خالی!
وجود تو از فرسنگها فاصله
و قلبی كه تنـــها
یـــك چسب مرهمش نبود!

آوای مكرر "در دسترس نمی باشد! " آزارت داد ؟
مــــن كجا بودم ؟
غرق در حضور خـــــدا ؟
در پنــــاه جنگـــل ؟
یا در پی آن صندلی خالی ای كه حضورت را تمـــنا می كرد؟

....
برگشت من!
در كمتر از یك لحظه صدای تو!
صدای قلبم!
ســــــــكوتی سنگین!
از پس این نبودن ها ، حرفهایی بود برای گفتن!
و من ، هـــــــنوز در پی آن سوال بی جواب بودم!!
عزیزترین ، مهربانترین!
در كدامین فصل مرا به فراموشی سپردی ؟؟؟!!!
نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 14:42 توسط محمد|

بودنت را به بازی گرفته ام.این است بهانه ای برای نوشته هایم!

دوستت دارم!

چشم هایم را می گشایم...نه!...مطمئن هستم. صدایی خواب را از چشمانم ربود.شاید هم

نوازش یا بوسه ای. هرچه بود خوب بود ، خیلی هم خوب بود. میدانی چرا؟

کابوس بدی می دیدم. اصلا هم به این فکر نبودم که موقعی از خواب بیدار خواهم شد.

پیش خودمان بماند ، آنقدر ترسیده بودم که چشمانم خیس خیس شده بود.

روزهایی به یادم می آید که خودم را به خواب می زدم تا مرا نگاه کند. می دانستم

اوازاینکه دربیداری چشم در چشم من بدوزد، خجالت می کشید. همینکه می دید چشمانم روی هم رفتند آرام میگفت : ......

جوابی نمی دادم و او مطمئن می شد که به خواب رفته ام. حتی گاهی آنقدر صورتش

را به صورتم نزدیک می کرد که حرارت نفسش را می فهمیدم ، آنگاه نوازشم می کرد و باز هم چیزی در گوشم زمزمه می کرد. (دوستت دارم؟ )

اما این بار فرق می کرد. هم بوسه هم نوازش و هم صدا!

این بار بیدار شده بودم. نمی دانم! شاید این بار بیدار شده بودم.

این بار هم اصلا به این فکر نبودم که شاید این خوشی ، خوابی دیگر باشد و دوباره باز به ضیافت کابوسی بیدار شوم!!!

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 8:31 توسط محمد|

سلام ؛ حال من خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

 که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند ...

با اين همه اگر عمري باقي بود ، طوري از کنار زندگي مي گذرم

که نه دل کسي در سينه بلرزد، و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ...

تا يادم نرفته است بنويسم :

  ديشب در حوالي خواب هايم، سال پر باراني بود...

خواب باران و پاييزي نيامده را ديدم

دعا کردم که بيايي، با من کنار پنجره بماني، باران ببارد

اما دريغ که رفتن، راز غريب اين زندگيست

رفتي پيش از آن که باران ببارد ...

مي دانم، دل من هميشه پر از هواي تازه باز نيامدن است!

انگار که تعبير همه رفتن ها، هرگز باز نيامدن است...

 بي پرده بگويمت :

 چيزي نمانده است، من .... ساله خواهم شد !

گونه هايم از گرمي شراب گر گرفته است،

مي خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بي قرارم، مي خواهم بروم، مي خواهم بمانم ؟!

هذيان مي گويم ! نمي دانم...

 *********

نه عزيزم، نامه ام بايد کوتاه باشد

ساده باشد، بي کنايه و ابهام

 پس از نو مي نويسم :

 سلام ! حال من خوب است،

 اما تو باور نکن ...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 8:41 توسط محمد|

 
دوستش داشتم

ولی هیچوقت نخواست اینو بفهمه ... هیچوقت...
همیشه میگفت: چرا به اون اندازه که من تو رو دوست دارم تو دوستم نداری؟...
ولی نتونستم بگم... سکوت کردم ...
یه بار اومد بهم گفت: دوستم داری؟؟!
به چشماش زل زدم شاید از نگام بفهمه ولی اون سرش رو پایین انداخت
و گفت: می دونستم دوستم نداری و فقط می خواستی بازیم بدی ...
اینو که گفت دیگه نتونستم تحمل کنم...
خدایا چرا نمی تونستم بهش بگم ؟
مگه اون تمام زندگیم نبود؟... این غرور لعنتی چی بود ؟
من باید غرورمو زیر پام میذاشتم...باید بهش میگفتم...
چشمام رو بستم بغض گلوم رو فشار میداد...
یه حس عجیبی داشتم نمی تونستم حرف بزنم ...
نمی دونم تو دلم چه آشوبی بود ...
بعد از چند دقیقه گفتم: من...من... دوستت دارم...
به اندازه هر چی تو دنیا وجود داره...
راحت شدم احساس سبکی میکردم خوشحال بودم
که برای اولین بار تونستم حرف دلم رو بهش بزنم...
ولی افسوس...
چشمم رو که باز کردم اون نبود...
اون رفته بود واسه همیشه...
قبل از اینکه بفهمه من چقدر دوستش دارم ...
نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 12:11 توسط محمد|

ای دل ساده بکش درد که حقت این است

از زمانه بشو دلسرد که حقت این است

هر چه گفتم مشو عاشق نشنیدی

حالا همچو پائیز بشو زرد که حقت این است

دیدی آخر دم مردانه به جز لاف نبود

بکش از مردم نامرد که حقت این است

آنچه بر عاشق دلخسته روا دانستی

فلک آخر سرت آورد که حقت این است

نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 12:10 توسط محمد|

خدایا از این دنیا خسته شده ام
از این نامهربانی ها خسته شده ام
هر شب چشمانم خیس است
هر شب در خواب دعا میکنم خدا یا مرا در خواب بمیران....
تا در هنگام مرگ چشمانم دنیا را نبیند ...
تا که مردنم را کس نفهمد… کس نبیند…
برای نجاتم تلاشی نباشد…
از این زندگی خسته ام
خستگی من ناشکری خدا نیست…
از روی غرور نیست…
از دست این زمانه خسته ام …
امید هنوز در وجودم زنده ست…
اما امید به چه ؟ به که ؟...
انگار در قلب غم زده من... قلب همیشه پر از درد من ...
غوغایی شده ... کسی وارد شده ؟؟!!
اما نه! ... چه کسی میتواند از حصار دلتنگی هایم بگذرد
چه کسی میتواند شریک دلتنگی های من شود...
نه ! من نمیخواهم کسی را در این دنیای خود شریک کنم
در دنیایی که حتی یکبار، فقط یکبار بر روی من لبخند نزد ...
نمیخواهم کس دیگری را به اندازه خود دلتنگ ببینم
اه خدایا مرا ببخش … ! مرا که …
مرا ببخش که قلبم را ...
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 10:12 توسط محمد|

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..

تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

میگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..

یه ضربه عمیق..بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی

من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی

خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه

و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..

من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه

رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..

حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..

تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..

می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..

می بینی دیگه نفس نمی کشم.. چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..

می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن.. از خون دیدن..

وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم.. مردن خوب بود ارومه اروم...

گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 17:42 توسط محمد|

فقط میروم ، فقط میدوم . . . تا كجا ؟

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم

امروز هم گذشت ، چه تلخ گذشت . . .

با مرور خاطرات دیروز

با غم نبودنت و سکوتی سنگین . . .

و من شتابان در پی زمان بی هدف

فقط میروم . . . فقط میدوم . . .

یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما

گرمی مهرتو را میخواهند

غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند

میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی

صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی . . .

نیستی ماه من ، نیستی . . .

و چه تلخ . . . تلخه نبودنت . . .

فقط صدایی مبهم

قول داده بودی برایم سیب بیاوری

سیب سرخ خورشید

سیب سرخ امید

یادت هست ؟

دیگر مرا یادت نیست ، چه برسد به قولهایت

و رفتی و خورشید را هم بردی

امید را بردی ، زندگی را بردی

و من در این کوچه های تنگ و تاریک

سرگردانم و منتظر

برگی از زندگی ام را ورق میزنم

امروز به پایان دفترم نزدیکم.

و تو نیستی كه ببینی پایان این عمر را . . .

فسرده ام در خود بی تو و عدم حضور تو

نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 21:28 توسط محمد|


گرچه شايد گاهي

چنين به نظر نرسد

گاه شايد به نظررسد

كه عاشق تو نيستم

گاه شايد به نظر رسد

كه حتي دوستت هم ندارم

ولي درست در همين زمان هااست

كه بايد بيش از هميشه

مرا درك كني

چون در همين زمان هاست

كه بيش از هميشه عاشق تو هستم

ولي احساساتم جريحه دار شده است

با اين كه نمي خواهم

مي بينم كه نسبت به تو

سرد و بي تفاوتم

درست در همين زمان هاست كه مي بينم

بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود

اغلب كرده تو ؛كه احساسات مرا جريحه دار كرده است

بسيار كوچك است

ولي آن گاه كه كسي را دوست داري

آن سان كه من تو را دوست دارم

هركاهي ؛كوهي مي شود

و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد

كه دوستم نداري

خواهش مي كنم با من صبور باش

مي خواهم با احساساتم

صادق تر باشم

و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم

ولي با اين همه

فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي

كه هميشه

از همه راههاي ممكن

عاشق تو هستم.

واقعا عاشق تو هستم

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 8:44 توسط محمد|

روزها با تو بودن گذشت گرچه تو با من نبودی

و حالا دور از تو روزهای با تو بودن سپری میشود

و من هر لحظه در انتظار رسیدن به پایان جاده با هم بودنم

می دانم میرسد از راه آن روزی که دستانم را به گرمی بفشاری

و با لبخند بگویی خدا حافظ...........

هرگز نفهمیدم دلیل بودنت را

هرگز برایم نگفتی

شاید هم گفتی من نفهمیدم!

حالا من ماندم و تصویر مبهمی از نگاه تو و خاطراتی گنگ و دور

وصدایی که می گوید هنوزبا هم هستیم انگار

و به وسعت پاییز دلگیرم

اینجا تنهای تنها........

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 10:46 توسط محمد|

دلتنگ دیدارت هستم اگر چه خودم از درون حصار تنهایی ام برایت مینویسم

از روزها و خاطرات خوشی سخن میگویم که تو آنها را محو کر ده ای

از شروعی مینویسم که پایانی برای آن نیست

از آن همه دل بستگی ها ، دیوانگی ها ......

باور کن ای مهربان من که تا ابد چشم به راه باز گشتت خواهم بود

من همان قایق شکسته بی بادبانم که ساحل را در پرتو نور فانوس محبت تو جستجو میکند

وبرای رسیدن به ساحل رهایی وبا تو بودن نه بیم ازامواج سرکش ونه ازطوفانهای سهمگین دارد      

ترسم نه از طوفان است نه از امواج سرکش

ترسم از توست که شاید مرا نخواهی

شاید نه. 

حتما... 

نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:41 توسط محمد|

تو را دیدم...

نگاهم در نگاه تو دوید...

شاید اشتباه کردم...

آری دوباره اشتباه مانند طفلی به سوی من دوید...

بی بهانه او را در آغوش گرفتم...

اشتباه...اشتباه...اشتباه...

از تو گریزانم اشتباه...

نمی دانم چرا هر چه می خواهم از تو دور شوم ناخواسته به تو نزدیک تر می شوم...

گویا رهایی من از تو غیر ممکن است...

تو عضو جدا نشدنی من شدی...!!!!!!

آیا نمی خواهی دست از من بکشی؟...

آیا نمی خواهی از من جدا شوی؟...

شاید تو هم مانند من تنهایی...!!!

شاید تو هم مانند من از تنهایی بیزاری...

ولی من برای اولین بار تنهایی را به با تو بودن ترجیح می دهم...!!!


نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 10:13 توسط محمد|

آری این چنین است قاعده ی زندگی...تنها شدن

آری .. این چنین است

گویی هر روز بزرگتر می شوی !!!

شبی آرزو کردم همه چیز تمام شود به هر قیمتی...میفهمی؟

هرقیمتی ...

اما انصراف هم جسارت میخواست که من نداشتم ...

پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب بخوابم و صبح زود ...

خیلی حرفها تا لبه ی پرتگاه ذهنم آمدند

و چند قدم مانده تا لبه دوباره آرام آرام برگشتند بی آنکه سقوط کنند

همانجا ماند و وقتی لایه ای از غبار زمان رویشان نشست

وکمی کدر شدند رفتند که فراموش شوند …

یا چه میدانم شاید رفتند گوشه ای نشستند

تا روزی دیگر غبارشان را پس بزنم و خوب بهشان فکر کنم

و سکوت جای همه شان را گرفت

اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و

بودن های تو هست که از نبودنت مینویسم ؟

وقتی دستانت در حسرت دستانیست که

فاصله اش تا تو سه نقطه است

از همیشه تنها تری

میدانی نوش دارو بعد مرگ سهراب یعنی چه؟

یعنی دل میگیرد و تو نیستی
نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 17:56 توسط محمد|

دیرگاهیست که هر روز به تنهایی خویش

بر سر جاده ی هجرت که وداعم دادی، منتظر می مانم

و در این تنهایی ، به دلم می گویم:

که تو بر می گردی

جان من می سوزد ، از حقیقت آری

که تو دیگر هرگز

نزد من باز نخواهی آمد

در وجودم دیگر ،شوق و امیدی نیست

خنده ام می گرید که چرا این همه سهل

باورم شد که تو میگفتی :

"دوستت می دارم"

با دلی پر غصه ،

به تمنای محالی که تو بر می گردی

منتظر خواهم ماند

و اگر جسم مرا ، سر خاکی دیدی

یادگاری به سر سینه من،

بنویس

"شانه ات تکیه گاه بی کسیم بود،کنون دیگر خاک......"
نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 17:47 توسط محمد|

گاه دلتنگ می شوم...

دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها...

گوشه ای می نشینم...

و حسرت ها را می شمارم...

و باختن ها را...

و صدای شکستن ها را...

نمی دانم من کدام امید را نا امید کرده ام...

و کدام خواهش را نشنیده ام...

و به کدام دلتنگی خندیدم...

که این چنین دلتنگم...

دلتنگم,دلتنگ...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 12:25 توسط محمد|

ببخشید؛ بابت همه چیز...
بابت اشک ها و لبخندهایی که برایت به یادگار گذاشتم,
برای خاطراتی که از خود در قلبت باقی گذاشتم.
ببخشید که خواستم برایت ستاره شوم,
همان ستاره ی پر نوری که شب ها همه از پشت پنجره ی تنهایی به آن چشم می دوزند...
ببخشید که خواستم دوستت بدارم ؛
که خواستم تو را ؛
وجودت را ؛
نگاهت را؛
صدایت را ؛
دست هایت را ؛
اشک هایت را باور کنم.
گناه من بزرگ است می دانم ؛و تو نیز بزرگی ...
آنقدر بزرگ که گناه من در تو کوچک می شود...
من از تو سپاسگزارم ؛
که زندگی دوباره به من هدیه دادی؛
که چندین شب برایم ترانه شدی ؛
که چندین روز برایم بهانه شدی....
که اجازه دادی سیب تنهایی ام را با تو تقسیم کنم.

ولی حالا دیگر جایی نیست ؛
می دانم قلبت پر از شعرهایی ست رنگین تراز تمام سروده های ناسروده ی من برای تو؛
پر از خاطراتی رنگین تر از خاطرات من...

ولی حتی اگر من هم ندانم ؛
تو خودت این را خوب میدانی که روزی می آید که ما دلتنگ یکدیگر خواهیم شد...
روزی که ما دوریم؛
دور از هم ؛
دور از دستان یکدیگر ؛
دور از آن اتاق تاریک پر از خاطره...می دانی ؟
همان اتاق که از عشق من و خاطرات ما پر است...

فردا اگر کسی از تو پرسید عشق چیست ؛
شعرهای مرا برایش بخوان ؛ شاید کسی باور کند که من نهایت احساسم را در کلمات به تو هدیه داده بودم...

مرا ببخش ؛
و حالا من آرام آرام دور می شوم ؛
از دور به تماشایم بنشین ؛
و آهسته گام هایم را بشمار...
که دور می شوند از تو که بهترین معشوق دنیایی....

نگاه کن!
مرا ببخش....
و آخرین حرفم را به یادت بسپار :
فاصله بین من و تو فقط یک قدم غرور بود... .

نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:31 توسط محمد|

دلم براي تو تنگ است و در نبود تو، حضور من امنيتي براي خود از

شور احساس نميبيند!

آه... که دلم بهانه اولين ديدار را ميکند، اولين نگاه و اولين کلام؛

آري، اگر بخواهم شرح کننده وجودت باشم، آنقدر از دوريت غمگينم

و آنقدر منتظر وجود ورودت هستم که زمانه از آه سوزان من سودائي

ميکند

صداي جانسوزم را بشنو! که از ته قلب صدايت ميکند و از صميم دل

دوستت دارد

بيا و ببين چقدر عاشقم و چقدر خواهان تو!

چون ميدانم آنچه ميماند "عشق" است و آنچه ميگذرد "عمر"!

پس بيا و ببين که چقدر عاشقم حتي اگر با شلاق جدائي تنبيهم کني

چون ميدانم بي تو برايم امنيت نيست!!!

اي آرام بخش وجودم! بيا و باورکن چشمانم فقط تورا ميبيند و دلم فقط

بهانه تورا ميگيرد و من عاشق فقط دلم به نگاه تو خوش است؛

...حتي اگر مستانه ترين چشمها را مقابل ديدگانم خمار کنند من فقط

ناز چشمان تورا ميخواهم

با تمام وجودم نام تورا ميبرم و با تمام احساسم برايت مينويسم که ...

.... دوستت دارم!!
نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 12:16 توسط محمد|

بر او ببخشایید
بر او ببخشایید
بر او که گاهگاه
پیوند دردناک وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی از بین می برد
و ابلهانه می پندارد
که حق زیستن دارد

بر او ببخشایید
بر خشم بی تفاوت یک تصویر
که آرزوی دور دست تحرک
در دیدگان کاغذیش آب می شود

بر او ببخشایید
بر او که در سراسر تابوتش
جریان سرخ ماه گذر دارد
و عطرهای منقلب شب
خواب هزار ساله ی اندامش را آشفته می کنند .

بر او ببخشایید
بر او که از درون متلاشی است
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گیسوان
و قلب زود باور او را
با ضربه های موذی حسرت
در کنج سینه اش متورم می سازند .بیهوده اش
نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد

ای ساکنان سرزمین ساده ی خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشایید
بر او ببخشایید
زیرا که مسحور است
زیرا که ریشه های هستی بار آور شما
در خاک های غربت او نقب می زنند
نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 12:7 توسط محمد|

بدان که بی قلب نخواهم رفت. با عشق تو با کس دیگر زندگی نخواهم کرد. دوست دارم آن هیچ

کسی باشم که نامه هایت را برایش می نویسی و ای کاش آن هیچ کس اجازه خواندن نامه هایت

را داشته باشد. تو به من آموختی که عشق با عشقبازی متفاوت است.عشق دست خود آدم نیست.

بی خبر و بی اراده می آید.اما عشقبازی دست خود آدم است من از آنچه دست ساز آدمی است بدم

می آید. عشق مرا چنان بزرگوار کرده که نمی توانم راضی باشم، مثل دیگران در بستر معشوقم

بخوابم . من و عشقم یک وجودیم. ما در هم می خوابیم . دلم برای آنهایی می سوزد که پایبند

عشقهایی هستند که با عشقبازی اثبات می شود. من عشق را یافته ام، معشوق بهانه است.اگر تا

هفته دیگر طاقت نیاوردم به خانه ات می آیم...

زین پس به یاد او به خواب می روم، خواب او را می بینم و با یاد او از خواب بر می خیزم. نه من، که

دو گلدان این اتاق، به یاد او گل خواهند داد. و یاس های سفید بوی او را در فضا منتشر می کنند.

نور روشنی او را گسترش خواهد داد.و سکوت سنگین این اتاق ، سکوت او را فریاد می کند.

رفت و نمی دانست که بی او ، برای بوییدن یک گل، برای خواندن یک شعر،برای شنیدن یک آواز

و برای شلیک یک گلوله چقدر تنها ماندم .

نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 12:33 توسط محمد|

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد چشم های تو

هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود

با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان

حس می کنم که قافیه هایم عوض شود

جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود

سهراب ِ شعرهای من از دست می رود

حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود

قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز

در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود

حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ

انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد

تن داده ام به این که بسوزم در آتشت

حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد

با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 12:52 توسط محمد|

دیروز در کنار تو احساس عشق بود

دستان کوچکت که پر از یاس عشق بود

دستان کوچکت که جنون مرا نوشت

این واژه های غرق به خون مرا نوشت

هرجا که رد پای شما هست می روم

فکری بکن به حال من از دست می روم

قلبم شکسته است و هی سرد می شوم

بگذار بشکند عوضش مرد می شوم

دستان خسته ام به شقایق نمی رسد

فریاد من به گوش خلایق نمی رسد

این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست

یا مثل چشم های شما با کلاس نیست

این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر

هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر

بین خودم و آینه دیوار می کشم

هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم

شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست

در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست

بانوی دشت های قشنگی که سوختی

عشق مرا به رهگذران می فروختی

چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین

این دست ها همیشه جوان نیست نازنین

شاید کسی که بین غزل های من گم است

در فصل های زندگی ام فصل پنجم است

یا نه درست مثل خودم لاابالی است

از مردمان غمزدهء این حوالی است

حالا ببین علیه خودم غرق می شوم

در منتها الیه خودم غرق می شوم

دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند

احساس می کنم غزلم ناتمام ماند

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 19:9 توسط محمد|


آخرين مطالب
» وقت رفتن ..........
»
» آسمان بارانی است.................
» دلم بدجوری گرفته.........................
» من صبورم اما...
» قلبم پايدار خواهد ماند
» تو کجایی ....؟
» .........مي خواهم بنويسم...........
» چه بگويم...
» در كدامین فصل مرا به فراموشی سپردی ؟؟؟

Design By : Pichak